پدربزرگ چه واژهي زيبايي است.
با پدربزرگ بزرگ شديم خوابيديم بيدار شديم زندگي كرديم و به قول امروزيها حال كرديم.
وقتي به خانه پدربزرگ مي آمديم از همان اول به سراغ پدربزرگ و مادر بزرگ مي گشتيم.
مادربزرگ را از همان اول مي ديديم...
مادربزرگ با همان مهرباني خود جلو مي امد و به ما لبخند مي زد.اما خبري از پدربزرگ نبود.دلمان مي گرفت و دلتنگش مي شديم اما خيلي زود اين دلتنگي برطرف مي شد...
پدربزرگ با لبخند از گوشه اي از باغ با لباس كشاورزي و داس در دست به سمتمان مي امد و ما را در آغوش مي گرفت و يادمان ميرفت سختي نيز وجود دارد.
چقدر زود دير مي شود.....
حالا ديگر او نيست و فقط يادش باقيست.
حالا مادر بزرگ در حياط راه مي رود و آرام گريه مي كند.انگار كه نمي خواهد كسي اشكهايش را ببيند.انگار كه مي خواهد تنهاييش را با درختها تقسيم كند.
پدر بزرگ مردي كه سخت بزرگ شد ،سخت زندگي كرد،سخت زندگي ساخت،سخت كار كرد و روزي سخت به ياد خواهد آمد.

